تبليغاتX
سرسو

سرسو

1984

اون موقع که خریدمش نمیدونستم راجع به چیه فقط میدونستم که جورج اورول نوشته و معروفه

اما وقتی همین پریروز تمومش کردم کف کردم انگار شرایط فعلی ما رو یه مقداری تشدید کرده بودند

اما به ازای هر آدم تو کتاب معادلش رو تو زندگی روزمره پیدا کردم

فقط امیدوارم پایان من با پایان وینستون فرق کنه

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت   توسط سعید  | 

زندگی هم معجون عجیبیه ها

یه زمانی با آسایش خیال آینده را برنامه ریزی می کردم میگفتم تا یه ماه دیگه این کتاب را خوانده ام تا یک سال دیگر این کار را به پایان می برم و اندیشه هایی از این دست هر روز مرا پر می کرد اما اکنون به جایی رسیده ام که حتی برای فردای  خودم به سختی برنامه ریزی می کنم ذستم به کار که نمیرفت حالا به تفریح هم نمی رود . این که می گویند امنیت از بزرگترین نعمت هاست شامل امنیت فکری هم میشود . هر روز را به امید روزی بهتر که هنوز نرسیده و معلوم نیست کی میرسد به پایان برده و لحظه های گران بهای عمر را یکی پس از دیگری تلف می نمایم.

کجاست آن که تمامی دهد به هر چه غم است

کجاست آن که ببخشد مرا هر آن چه کم است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت   توسط سعید  | 

من هی میگم کار سیاسی رو بوسیدم گذاشتم کنار کسی باور نمیکنه

به هر حال سفری به عباس آباد داشتم و طی مباحثی به این نتیجه رسیدیم که هم سن های من دیگه نه برای حکومت و نه برای دین تره خورد نمیکنن /

البته مباحث بسیار جالبی درباره ی شاهناه حافظ و سایر بزرگان ادبی هم انجام شد و یک سری حکایت از ادبیات فولکلور نقل شد که به دلیل رعایت عفت (همون که شوهر کرد ) نمی توانم بیان کنم

هی من میرم شمال آشغال تو جنگل میبینم می گم دیگه نمیرم اعصابمو خورد کنم هی دوباره میرم در مجموع امید وارم فیس بوک دوباره راه بیفته من نیام وبلاگ

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت   توسط سعید  | 

کار فرهنگی که من تصمیم گرفته بودم که پس از انتخابات پی بگیرم بیهوده از آب درآمد از آنجایی که فکر نمیکنم این بلاگ بیش از دو خواننده داشته باشد که یکی از آنها از سر رو در بایستی سر میزنه و دیگری خودم هستم بنا بر این این که در وبلاگ مطلب بنویسم بدرد کسی نمیخورد این بیت را هم در حمام سراییدم می گذارم خودم حال کنم: حمام نیمه شب است و فشار آب عالی ... من و تمام هوس ها و جیب تو خالی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت   توسط سعید  | 

امروز دانشگاه ما برنامه ی ستاد بود و باید بگم  حالم بهم خورد

اصولا بچه های دانشگاه ما فعالیت سیاسی نکنن بهتره

این هفته هم تقریبا تموم شد و من ۱۲ تا رو به ۱۷ تا رسوندم

به زودی باید همه چیزو بزارم کنار برا امتحان ها

جدیدا هم رنگ سبز همه جا رو داره میگیره حتی دستای بچه های تعطیل دانشگاه ما

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت   توسط سعید  |