زندگی
چه می توان کرد ..........
چه می توان کرد ..........
اما وقتی همین پریروز تمومش کردم کف کردم انگار شرایط فعلی ما رو یه مقداری تشدید کرده بودند
اما به ازای هر آدم تو کتاب معادلش رو تو زندگی روزمره پیدا کردم
فقط امیدوارم پایان من با پایان وینستون فرق کنه
زندگی هم معجون عجیبیه ها
یه زمانی با آسایش خیال آینده را برنامه ریزی می کردم میگفتم تا یه ماه دیگه این کتاب را خوانده ام تا یک سال دیگر این کار را به پایان می برم و اندیشه هایی از این دست هر روز مرا پر می کرد اما اکنون به جایی رسیده ام که حتی برای فردای خودم به سختی برنامه ریزی می کنم ذستم به کار که نمیرفت حالا به تفریح هم نمی رود . این که می گویند امنیت از بزرگترین نعمت هاست شامل امنیت فکری هم میشود . هر روز را به امید روزی بهتر که هنوز نرسیده و معلوم نیست کی میرسد به پایان برده و لحظه های گران بهای عمر را یکی پس از دیگری تلف می نمایم.
کجاست آن که تمامی دهد به هر چه غم است
کجاست آن که ببخشد مرا هر آن چه کم است
به هر حال سفری به عباس آباد داشتم و طی مباحثی به این نتیجه رسیدیم که هم سن های من دیگه نه برای حکومت و نه برای دین تره خورد نمیکنن /
البته مباحث بسیار جالبی درباره ی شاهناه حافظ و سایر بزرگان ادبی هم انجام شد و یک سری حکایت از ادبیات فولکلور نقل شد که به دلیل رعایت عفت (همون که شوهر کرد ) نمی توانم بیان کنم
هی من میرم شمال آشغال تو جنگل میبینم می گم دیگه نمیرم اعصابمو خورد کنم هی دوباره میرم در مجموع امید وارم فیس بوک دوباره راه بیفته من نیام وبلاگ